خرید بک لینک

خود شهر در نگاه اول واقعا زشت است. چگونه شهری بدون کبوتر و درخت می‌تواند زیبا باشد؟ شهر که در آن از بال زدن ها و خش‌خش برگ ها خبری نیست و ولقعل مکانی است خنثی. فقط با نگاه به آسمان می‌شود به تغییر فصل ها پی برد. چیزی رسیدن بهار را خبر نمی‌دهد به جز کیفیت هوا و گل هایی که ارائهنده های کم سن و سال بر سر چهار راه ها می‌ارائهند؛ در تابستان آتش می‌بارد و پائیز سیلاب برگ پیشکش می‌کند؛ هوای خوش مال زمستان است.

من خیلی کار می‌کنم ، غروب ها دفترم را ترک می‌کنم و در همان بلوار همیشگی قدم می‌گذارم. سر یک ساعت معین در کافه ای برای صرف قهوه می‌نشینم و به عابران خوشحال نگاه می‌کنم که دست در دست هم خیابان ها را یکی پس از دیگری طی می‌کنند و کم کم کمرنگ می‌شوند.

زندگی پس از او

درون کوچه خلوتی می‌روم و جرعه ای از قهوه ام می‌نوشم ، تنها صدایی که می‌شنوم صدای قدم هایم است "تق‌تق" همش تکرار می‌شود. به این فکر می‌کنم که اگر برای یک نفر از آن عابران روز بعدیی نباشد چه؟ چه بلایی سر دیگری می‌آید؟

با خودم کلنجار می‌رفتم که احساس نم کردم ، پایم در چاله آبی فرو رفته بود. درست مثل زمانی که عادت داشتیم باهم در چاله های پر از آب بپریم؛ اما این خیسی فرق داشت ، بعد از این خیسی صدای قهقهه‌مان کوچه را پر نکرد...من فقط خیس بودم. بله عزیزکم ، زندگی پس از تو برای من همین‌قدر تکراری و یک‌نواخت است.

گاهی اوقات حس می‌کنم سرم پر از سیمان است و روی گردنم سنگینی می‌کند... شاید این وزن تمام خاطراتی باشد که به دوش می‌کشم.

"هرچه زیباتر ، سنگین تر"

برچسب: نویسنده: سام باقری تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 6:34

صفحه بندی